تبليغاتX
آسان تا آسمان
پرواز
پنجشنبه 25 تير 1388 -
21:27:03
كار  مسيح   مي‌كند  اي جان , هواي  صبح
دل  زنده   مي‌شود   زِ دم  جان  ‌فزاي  صبح
 
از دست  مي‌دهي  دل  خود  را  چو اهل دل
گر   بنگري   جمال   خوش  و   دلرباي  صبح
 
هرگز   گمان   مدار   شوي   آشناي  دوست
چون  اهل  عشق  تا  نشوي  آشناي  صبح
 
دامان  صبح  را   مده    از   دست   اي‌  عزيز
خواهي  اگر  كه  يار  شوي  با  خداي  صبح
 
هم چون نسيم صبح شود فيض بخش خلق
صاحبدلي   كه   بهره   بَرد   از  صفاي  صبح
 
سِِرِّ  نهفته  گفت  به من , عارفي  كه گفت:
راه   خدا    گشوده   بود   از   سراي   صبح
 
ديگر   زِ صبح   روي   نتابي   به   هيچ  روي
حق  را  چو  بنگري  به  رُخ  حق‌ نماي صبح
 
گفتند     عارفان      صفا     پيشه     بارها
فيضي   دگر    نهفته   خدا   در  فضاي  صبح
 
احسان  صبح   بر   همگان  مي‌رسد  زِغيب
محروم   آن‌كسي  كه  نباشد   گداي   صبح
 
باشد  زِ  فيض  صبح   «شكوهي»  نمونه‌اي
گفتم  اگر  كه   چند  غزل   در   ثناي   صبح
 
از سایت آینه ی حکمت
استاد شکوهی
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 18:2  توسط س.م.ر | 
 
پنجشنبه 11 تير 1388 - 23:05:56


به   آب  دیده  مرا  شستشو تو دادی تو 
میان    خلق   مرا    آبرو    تو   دادی   تو
 
سبوی   معرفتت   را   که  تشنه  پاکانند
زلال   معرفتم   زان   سبو   تو   دادی  تو
 
هزار   بار  گر  ابلیس  قصد  جانم  داشت
هزار   بار   پناهم   از  او   تو    دادی   تو
 
مراکه خلق به خاری نمی‌خریدای دوست
شکوه  و  عزّت  و نام  نکو   تو  دادی  تو
 
نخواستی تو که در چشم خلق خارشوم
چو گل مرا همه جا رنگ  و بو  تو دادی تو
 
وضوی اهل دل  از  باده‌ی ولای علی‌ست
مرا  زِباده‌ی   مهرش   وضو  تو  دادی  تو
 
چو نِی مرا  تهی از خویش کردی  و آنگاه
نوای  عشق ،  مرا  در  گلو  تو  دادی  تو
 
«شکوهی»   از   تو  وصال  تو  آرزو  دارد
به  آرزوش   رسان  ، کآرزو  تو   دادی  تو

 

از : استاد شکوهی

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 10:29  توسط س.م.ر | 
ریسمان آسمان آویز بود

سالکان را خوش نشاط انگیز بود

ریسمان آسمان از چنگ شد

بخت ما با اختران در جنگ شد

رنج ها و غصه ها جانکاه شد

بیژن زیبای جان در چاه شد

مشتری بست آسمان را یا قمر؟

بی گمان باشی ز رازش با خبر

آفتابا دست ما دامان تو

روزی ما میرسد از خوان تو

گفت با من آشکارا آفتاب

با قمر یا مشتری ابرو متاب

ماه باشد ساقی انوار من

پرتوش آرامش هر جان و تن

مشتری را گرچه مریخ و زحل

درمیان بگرفته اند و در بغل

سعد باشد سعد اکبر مشتری

هرسلیمان را ازو انگشتری

گفتمش هر چه معما سخت تر

سالکی نو پا چو من بدبخت تر

آفتابا کو کلید آسمان

از که جویم راه را سوی جنان؟

گفت آسان می روی تا آسمان

گربگیری نفس را محکم عنان

آسمان در را به روی کس نبست

ریسمان را نفس اماره گسست

س.م.ر

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 12:12  توسط س.م.ر | 
ریسمان آسمان آویز بود

سالکان را خوش نشاط انگیز بود

ریسمان آسمان از چنگ شد

بخت ما با اختران در جنگ شد

رنج ها و غصه ها جانکاه شد

بیژن زیبای جان در چاه شد

مشتری بست آسمان را یا قمر؟

بی گمان باشی ز رازش با خبر

آفتابا دست ما دامان تو

روزی ما میرسد از خوان تو

گفت با من آشکارا آفتاب

با قمر یا مشتری ابرو متاب

ماه باشد ساقی انوار من

پرتوش آرامش هر جان و تن

مشتری را گرچه مریخ و زحل

درمیان بگرفته اند و در بغل

سعد باشد سعد اکبر مشتری

هرسلیمان را ازو انگشتری

گفتمش هر چه معما سخت تر

سالکی نو پا چو من بدبخت تر

آفتابا کو کلید آسمان

از که جویم راه را سوی جنان؟

گفت آسان می روی تا آسمان

گربگیری نفس را محکم عنان

آسمان در را به روی کس نبست

ریسمان را نفس اماره گسست

س.م.ر

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 20:49  توسط س.م.ر | 

ریسمان آسمان آویز بود                سالکان را خوش نشاط انگیز بود

ريسمان آسمان از چنگ شد            بخت ما با اختران در جنگ شد

ادامه دارد.............

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 9:46  توسط س.م.ر | 

ریسمان آسمان آویز بود                سالکان را خوش نشاط انگیز بود

ريسمان آسمان از چنگ شد            بخت ما با اختران در جنگ شد

ادامه دارد.............

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 9:46  توسط س.م.ر | 
چنین خموش تا به کی؟ باده ننوش تا به كي؟        لب آتشين و بي خبر ز مي فروش تا به كي؟

اين در مسجد آن در ميكده هر دو باز و تو          بارگران و در به در خانه به دوش تا به كي؟

نرد عبادت زده دل باخته ي شهوتي                 با خودت اين بازي گربه و موش تا به كي؟

جامه ي جان هر كسي خوراك خاك چون شود     جامه ي تن به حيرتم حرير پوش تا به كي؟

در برهوت بي كسي بانگ سروش خوانَدَت         در عجبم كه نشنوي بانگ سروش تا به كي؟

چنگ قضا ني ِ قَدَر هر نفَس آهنگ دگر            ساز كند تو بي خبر پنبه به گوش تا به كي؟

شام پريش عاشقان بي خبرا گشته سحر            در سحر زنده دلان به خواب دوش تا به كي؟

باد صبا پراكنَد نسيم مشك بوي ِ او                 به بوي ِ آن نگار خوش باده ننوش تا به كي؟

س.م.ر

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 9:14  توسط س.م.ر | 
به بام من چه با طرب نشست و رفت

صدای مبهمش سکوت شب شکست و رفت

قبای شب درید تیغ پرتوَش

رگ دلم به پای خویش بست و رفت

صدا زدم به التجا کجا ؟ کجا؟

دوباره خواند آیه ی الست و رفت

چه دلنشین به بام خانه ام نشست

چه دلربا زبام خانه جَست و رفت

س.م.ر

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 23:25  توسط س.م.ر | 
من و تو ما نشدیم ای افسوس

جام وحدت تو شکستی یا من؟

گره زلف پریشان از دل

تو چنین سخت گسستی یا من؟

هر دو از اهل الستیم و بلی

تو وفادار الستی یامن؟

ساقی از دست خدا گیرد جام

تو در این میکده مستی یامن؟

خط پرگار قضا دایره زد

به تماشا تو نشستی یامن؟

به جز از عشق درین دایره نیست

تو درین دایره هستی یامن؟

عاقبت فاش کند داور عشق

که تو زین دایره جؤستی یامن؟

بسته شد باب نظر بازی ما

چه کسی بست تو بستی یامن؟

کاش " از پرده برون افتد راز"

تا بدانم تو تو هستی یامن؟

س.م.ر

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 23:15  توسط س.م.ر | 
اذا سألك عبادي عني فإني قريب

اجيب دعوة الداع اذا دعان

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 13:22  توسط س.م.ر |